تبليغاتX
Bahar-20 بهاربيست

آزاده
گفته ها و ناگفته های من

گنجشک تنهایی بود که بال بال می‌زد و این سو و آن سو می‌پرید. گاه روی شاخه درخت سیب می‌نشست و به امام رضا (ع) خیره می‌شد. باز می‌آمد و جیک جیک کنان بالای سر امام پرواز می‌کرد. گنجشک چه می‌خواست بگوید؟ آیا برایش اتفاقی افتاده بود. سلیمان که به همراه امام رضا (ع) بود خوب به گنجشک خیره شد. امام رضا (ع) قدم زنان، اما با دقت به گنجشک نگاه می‌کرد. سلیمان چند بار آمد جلو که پرنده را کیش کند اما امام نگذاشتند. بگذار ببینم چه می‌گوید. چشم‌های سلیمان از تعجب گرد شد. هوا بوی شکوفه می‌داد. عطر شکوفه‌های سیب در باغ پیچیده بود. سر و صدای گنجشک بیشتر شد. امام ایستاد و رو به سلیمان فرمود:

می‌دانی این گنجشک چه می‌گوید؟

سلیمان با حالتی بهت زده و نگران جواب داد: نه مولای من، خدا و رسول خدا (ص) و فرزند رسول خدا (ع) داناتر هستند. امام فرمود: گنجشک به من می‌گوید که ماری کنار آشیانه‌ام آمده و می‌خواهد جوجه‌هایم را بخورد، به من کمک کنید. سلیمان با حیرت وسط کلام اما پرید و گفت: چه باید کرد مولای من، شما چه امر می‌فرمایید. امام رضا (ع) چوبی از روی زمین برداشت و به وی داد. این چوب را بگیر و خیلی تند به خانه‌اش برو و آن مار را از بین ببر. سلیمان چوب را از امام گرفت. گنجشک که انگار خیالش راحت شده بود، جلوتر از وی پر زد و سلیمان هم دنبالش دوید. لانه پرنده در آن سوی باغ بود. گنجشک در نزدیکی لانه که بالای دیوار گلی باغ قرار داشت، دوباره جیک جیک کرد. سلیمان مار را دید. مار درست کنار لانه چنبر زده بود. سلیمان آهسته جلو رفت و تنه بریده درختی را زیر پایش گذاشت. روی آن ایستاد و با یک ضربه محکم به سر مار زد. مار آش و لاش شد و سلیمان نفسی راحت کشید. گنجشک که توی لانه‌اش نشسته بود، با چشم‌هایی شاد به وی نگاه می‌کرد. انکار با نگاه آرامش از او تشکر می‌کرد. سلیمان خوشحال شده و چوپ را زمین انداخت و پیش امام رضا (ع) رفت تا ماجرا را برایش تعریف کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 2:8  توسط آزاده حقیقت پناه  | 
سلام

روز پنجشنبه در آستان میلاد ثامن الحجج دومین جشنواره بانوان وبلاگ نویس برگزار شد.من به نیابت از طرف خواهرم و آرش وروجک که رتبه سوم رو در وبلاگهای کودکان کسب کرده بود شرکت کردم. با انسیه جون و گل پسرش حامی طلایی به این جشنواره  رفتیم. نقطه جالب و بسیار خوب دیگه اینه که این جشنواره بهانه ای شد که دوست خوب دوران دبستانم عطیه جون را بعد از بیست سال ببینم. در این جشنواره با خیلی از مادران عزیز وبلاگنویس و نی نی های نازشون آشنا شدم.اما جای خیلی از عزیزان هم در این محفل گرم خالی بود

آرش خوشگلم  آرزو جون کسب رتبه سوم در وبلاگهای کودکان مبارک. جای شما عزیزانم در این محفل بسیار خالی بود.

عطیه جان  انتخاب وبلاگت رو به عنوان وبلاگ برتر تبریک عرض میکنم.انشاا... در همه شئون زندگی موفق و پیروز باشی.

به همه عزیزانی که رتبه 1 تا 100 را کسب کردند  صمیمانه تبریک عرض میکنم و آرزوی توفیق روز افزون براشون دارم.

انسیه جان  دست گلتون درد نکنه     ممنون بابت زحماتتون

 از سرکارخانم اقلیما پولاد زاده و همه عزیزانی که در مجموعه پرشین بلاگ  سخت کوشانه فعالیت میکنند  تقدیر و تشکر می کنم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:52  توسط آزاده حقیقت پناه  | 
سلام به شما دوستان گلم

میلاد هشتمین شمس آسمان ولایت ثامن الحجج  سلطان خراسان بر شما عزیزان مبارک

سبز باشید و بهاری

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:48  توسط آزاده حقیقت پناه  | 
از طریق یکی از سایتهای اینترنتی مطلع شدم که معلم پیشکسوت هنر آشپزی و مادر کدبانوهای ایرانی "خانم رزا منتظمی" در سن 87 سالگی در تهران  رخ در نقاب خاک کشیده است.

هر بانوی هنر مند ایرانی با هر درجه از تبحر در هنر آشپزی  تبحرش را مدیون این معلم ارزشمند است.او با کتاب هنر آشپزی در سالیان قدیم این هنر بزرگ را به علاقه مندان و بانوان هنرمند ایرانی آموخته است و اکنون از وجود ارزشمندش  همین هنر ارزشمند به یادگار مانده است

روحش شاد و  در جوار رحمت حق جایگاهش رفیع باد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:4  توسط آزاده حقیقت پناه  | 
=> بخشندگی را از گل بیاموز، زیرا گل ته کفشی که لگد مالش می کند را هم خوشبو می کند. ٢=> نگران بودم از اینکه کفش نداشتم، تا اینکه مردی را در خیابان دیدم که پا نداشت. ۳=> اینکه من دست خالی به سوی مردم دراز کنم و کسی چیزی در آن نگذارد بدبختی نیست. بدبختی این است که من دست پر به سمت مردم دراز کنم و کسی چیزی از آن برنگیرد. ۴=> ممکن است کسی را که با او خندیده ای را فراموش کنی ولی کسی را که با او گریسته ای را هرگز از یاد نخواهی برد. ۵=> بیاد داشته باش که خوشبختی این نیست که تو چه داری یا چه هستی ،خوشبختی صرفا آن چیزی است که در درون تو می گذرد. ۶=> هرگز نباخته ای مادامیکه از شکست خود چیزی آموخته باشی ۷=> آن کسی که در حال تولد نباشد در حال مرگ است. ٨=> ریشه، گلی است بی اعتنا به شهرت و آوازه ۹=> لاک پشت ها راه را بهتر از خرگوش ها می شناسند. ۱۰=> اشخاص را مانند چای کیسه ای در نظر بگیرید تا در آب داغ نیفتند، متوجه جوهر وجودی خود نمی شوند. ۱۱=> هرگزتسلیم نشو، هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد. ۱٢=> دیگران را ملامت نکن ، مسئولیت های زندگیت را خود بپذیر ۱۳=> گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند. ۱۴=> هرگز امید را از کسی سلب نکن، شاید این تنها چیزی باشد که دارد. ۱۵=> وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن ، از آنها درس بگیر و بگذر. ۱۶=> هرگز گره ای را که می شود باز کرد، نبر ; هنگام مواجهه با کار سخت ، طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است. ۱۷=> مردم دار باش ، هرگز کسی را از خود نرنجان ۱٨=> خود را با معیار های خودت بسنج ، نه با معیار های دیگران ۱۹=> فراوان بخند ، شوخ طبعی درمان تقریبا همه دردهای زندگی است ۲۰=> از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن ، هیچکدام قابل بازگشت نیستند. ٢۱=> برای کسانی که از دست رنج خود ارتزاق می کنند، هر قدر هم کارشان پیش پا افتاده باشد، احترام قائل باش ٢٢=> هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده. ٢۳=> نگو وقت نداری ، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ،میکل آنژ ،مادر ترزا، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ،توماس جفرسون و آلبرت انیشتین در اختیار داشتند. ٢۴=> حال و هوای بچگی را فراموش نکن ٢۵=> خود را به "خود بهسازی" دائم متعهد کن ٢۶=> به افکار بزرگ فکر کن ، اما از شادی های کوچک لذت ببر ٢۷=> شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن ، نود وپنج درصد خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات از همین یک تصمیم خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:21  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

عکس ذیل عکس یک خانه زیبا در مکه مکرمه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:35  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

فرارسیدن میلاد حضرت معصومه (س)  فرارسیدن دهه کرامت و روز دختران بر همه دختران و همه  شما عزیزان مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:31  توسط آزاده حقیقت پناه  | 
سلام دوستان خوبم

مدتها بود که در پی یافتن شیوه ای آسان برای عکس گذاری در وبلاگ بودم.خیلی تلاش کردم تا وبلاگم از این حالت یکنواختی در بیاد.اما هربار در یک مرحله از کار آپلود عکس و عکس گذاری دچار مشکل میشدم و تلاشهایم بی ثمر میماند.تا اینکه بالاخره بعد از کلی کنکاش تونستم راه صحیح و دقیق عکس گذاری در وب را با کمک خواهر بسیار خوبم آرزوجان که ید طولایی در زمینه وبلاگ نویسی و سایر دانشها دارد یاد بگیرم.یادگیری هر چند که شامل یک نکته کوچک باشد حس زیبایی در قلب انسان شکوفا میکند.وبلاگ نویسی که جزء کوچکی از زندگی وبلاگ نویسان است.برای همه شما عزیزان آرزوی توفیقات بیشتر و بیشتر در همه شئون زندگی را دارم. به زودی با پستهایی متنوع تر از قبل با عکس به دیدنتون میام

همچنین از خواهر خوبم که مثل همیشه یاریگر من در حل مشکلاتم بود کمال تشکر رادارم

از خداوند بزرگ برایت سلامتی نیکبختی و توفیقات روز افزون در همه شئون زندگیت مسئلت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:15  توسط آزاده حقیقت پناه  | 
در مهربانی همچو باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 19:28  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.

كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر آزاد ميكنم اگه توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول كرد. در طويله اول كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود. بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود.  گاو با سم به زمين مي‌كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد. گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي‌گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...

 اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.

براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:49  توسط آزاده حقیقت پناه  |