گنجشک تنهایی بود که بال بال میزد و این سو و آن سو میپرید. گاه روی شاخه درخت سیب مینشست و به امام رضا (ع) خیره میشد. باز میآمد و جیک جیک کنان بالای سر امام پرواز میکرد. گنجشک چه میخواست بگوید؟ آیا برایش اتفاقی افتاده بود. سلیمان که به همراه امام رضا (ع) بود خوب به گنجشک خیره شد. امام رضا (ع) قدم زنان، اما با دقت به گنجشک نگاه میکرد. سلیمان چند بار آمد جلو که پرنده را کیش کند اما امام نگذاشتند. بگذار ببینم چه میگوید. چشمهای سلیمان از تعجب گرد شد. هوا بوی شکوفه میداد. عطر شکوفههای سیب در باغ پیچیده بود. سر و صدای گنجشک بیشتر شد. امام ایستاد و رو به سلیمان فرمود:
میدانی این گنجشک چه میگوید؟
سلیمان با حالتی بهت زده و نگران جواب داد: نه مولای من، خدا و رسول خدا (ص) و فرزند رسول خدا (ع) داناتر هستند. امام فرمود: گنجشک به من میگوید که ماری کنار آشیانهام آمده و میخواهد جوجههایم را بخورد، به من کمک کنید. سلیمان با حیرت وسط کلام اما پرید و گفت: چه باید کرد مولای من، شما چه امر میفرمایید. امام رضا (ع) چوبی از روی زمین برداشت و به وی داد. این چوب را بگیر و خیلی تند به خانهاش برو و آن مار را از بین ببر. سلیمان چوب را از امام گرفت. گنجشک که انگار خیالش راحت شده بود، جلوتر از وی پر زد و سلیمان هم دنبالش دوید. لانه پرنده در آن سوی باغ بود. گنجشک در نزدیکی لانه که بالای دیوار گلی باغ قرار داشت، دوباره جیک جیک کرد. سلیمان مار را دید. مار درست کنار لانه چنبر زده بود. سلیمان آهسته جلو رفت و تنه بریده درختی را زیر پایش گذاشت. روی آن ایستاد و با یک ضربه محکم به سر مار زد. مار آش و لاش شد و سلیمان نفسی راحت کشید. گنجشک که توی لانهاش نشسته بود، با چشمهایی شاد به وی نگاه میکرد. انکار با نگاه آرامش از او تشکر میکرد. سلیمان خوشحال شده و چوپ را زمین انداخت و پیش امام رضا (ع) رفت تا ماجرا را برایش تعریف کند.
روز پنجشنبه در آستان میلاد ثامن الحجج دومین جشنواره بانوان وبلاگ نویس برگزار شد.من به نیابت از طرف خواهرم و آرش وروجک که رتبه سوم رو در وبلاگهای کودکان کسب کرده بود شرکت کردم. با انسیه جون و گل پسرش حامی طلایی به این جشنواره رفتیم. نقطه جالب و بسیار خوب دیگه اینه که این جشنواره بهانه ای شد که دوست خوب دوران دبستانم عطیه جون را بعد از بیست سال ببینم. در این جشنواره با خیلی از مادران عزیز وبلاگنویس و نی نی های نازشون آشنا شدم.اما جای خیلی از عزیزان هم در این محفل گرم خالی بود
آرش خوشگلم آرزو جون کسب رتبه سوم در وبلاگهای کودکان مبارک. جای شما عزیزانم در این محفل بسیار خالی بود.
عطیه جان انتخاب وبلاگت رو به عنوان وبلاگ برتر تبریک عرض میکنم.انشاا... در همه شئون زندگی موفق و پیروز باشی.
به همه عزیزانی که رتبه 1 تا 100 را کسب کردند صمیمانه تبریک عرض میکنم و آرزوی توفیق روز افزون براشون دارم.
انسیه جان دست گلتون درد نکنه ممنون بابت زحماتتون
از سرکارخانم اقلیما پولاد زاده و همه عزیزانی که در مجموعه پرشین بلاگ سخت کوشانه فعالیت میکنند تقدیر و تشکر می کنم
میلاد هشتمین شمس آسمان ولایت ثامن الحجج سلطان خراسان بر شما عزیزان مبارک
سبز باشید و بهاری

هر بانوی هنر مند ایرانی با هر درجه از تبحر در هنر آشپزی تبحرش را مدیون این معلم ارزشمند است.او با کتاب هنر آشپزی در سالیان قدیم این هنر بزرگ را به علاقه مندان و بانوان هنرمند ایرانی آموخته است و اکنون از وجود ارزشمندش همین هنر ارزشمند به یادگار مانده است
روحش شاد و در جوار رحمت حق جایگاهش رفیع باد
عکس ذیل عکس یک خانه زیبا در مکه مکرمه است.
فرارسیدن میلاد حضرت معصومه (س) فرارسیدن دهه کرامت و روز دختران بر همه دختران و همه شما عزیزان مبارک

مدتها بود که در پی یافتن شیوه ای آسان برای عکس گذاری در وبلاگ بودم.خیلی تلاش کردم تا وبلاگم از این حالت یکنواختی در بیاد.اما هربار در یک مرحله از کار آپلود عکس و عکس گذاری دچار مشکل میشدم و تلاشهایم بی ثمر میماند.تا اینکه بالاخره بعد از کلی کنکاش تونستم راه صحیح و دقیق عکس گذاری در وب را با کمک خواهر بسیار خوبم آرزوجان که ید طولایی در زمینه وبلاگ نویسی و سایر دانشها دارد یاد بگیرم.یادگیری هر چند که شامل یک نکته کوچک باشد حس زیبایی در قلب انسان شکوفا میکند.وبلاگ نویسی که جزء کوچکی از زندگی وبلاگ نویسان است.برای همه شما عزیزان آرزوی توفیقات بیشتر و بیشتر در همه شئون زندگی را دارم. به زودی با پستهایی متنوع تر از قبل با عکس به دیدنتون میام
همچنین از خواهر خوبم که مثل همیشه یاریگر من در حل مشکلاتم بود کمال تشکر رادارم
از خداوند بزرگ برایت سلامتی نیکبختی و توفیقات روز افزون در همه شئون زندگیت مسئلت دارم
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود. 
كشاورز
گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر آزاد ميكنم اگه توانستي دم
يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. 
مرد قبول كرد. در طويله اول كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود. بزرگترين و خشمگينترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود.
گاو با سم به زمين ميكوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين
در طويله كه كوچكتر بود باز شد. گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد.
جوان پيش خودش گفت: منطق ميگويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است
و اين ارزش جنگيدن ندارد. 
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!! 
زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.
براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي. 